خانه

کار سخت زندگی‌کردن شعر است.

سایت رسمی احمد شاملو درگذشت ایلهان برک شاعر بزرگ ترک را به مردم ترکیه و جامعه‌ی شاعران تسلیت می‌گوید.
ایلهان برک، پدر موج نوی شعر ترکیه، روز پنج‌شنبه هفت شهریور در بیمارستان بدروم از دنیا رفت. شعرش اما همیشه با ماست.
برک در سال ۱۹۱۸ به دنیا آمد. زبان و ادبیات فرانسه خواند و مترجم آرتور رمبو و ازرا پاوند به ترکی بود. از او بیش از بیست کتاب شعر به جا مانده‌است. در حیطه‌ی هنرهای تجسمی نیز هنرمندی برجسته بود.
 به یادش شعری از او می‌خوانیم:
 
هر روز می‌آيد و سر جایش در جهان می‌نشيند.
«کار سخت» می‌گويد «زندگی‌کردن شعره».
«نوشتن هميشه بعدا ً می‌آد».
کلمات، از دهان‌اش آسان جاری‌می‌شوند،
انگار یک ليوان آب سفارش می‌دهد.
آن‌گاه،
برای‌ آن‌که در خانه با خود بيش‌تر بماند، می‌رود و روی صندلی پيرش می‌نشيند.
می‌آيد
چهره به چهره‌ی درختان، درياها و آسمان‌ها.
در دستهایش ميخکی می‌گرداند و به بينی‌اش نزديک می‌کند.
‌ گوش می‌‌کند به صداها. به آن‌که می‌گويد «شب‌خوش»
که از خيابان می‌گذرد. به کوچ پُرسر وصدای صبحگاهی.
خاموشی علف . کاهش روز.
صداها. صداها. صداها.
هر روز  گوش می‌‌سپارد به اين آواها
آن‌گاه جای خود را در جهان  باز پس‌می‌گيرد

سایت رسمی احمد شاملو

نه کلمات و نه سکوت

نه کلمات و نه سکوت
هیچ‌کدام یاری نمی‌کند
تا تو را
به زندگی برگردانم.
                        - خوزه آنخل بالنته

۱

محمود درویش درگذشت. این خبر فقط اعلام مرگ یک شاعر نیست. در این جمله‌ی کوتاه، برنده و بی‌تخفیف، مرگ یک مبارز و روایت یگانه‌ی شصت سال تبعید و دربدری و خاطره‌ی زوال آرمان‌های انسانی برسرمان آوار می‌شود.
پیش از این گفته بود: «ای کاش مرگ، دزدانه جانم را نستاند، باشد که چون شاهینی مرا برگیرد.»
درویش به نام تروا و به نام همه‌ی شکست خوردگان سوگند خورده‌بود.
او را در فلسطین به خاک خواهند سپرد. 

۲

«شعر،
از تو می‌پرسم که چرا
خيابان‌ها نامی‌دارند که نمي‌توانم تلفظ كنم؟
آيا فرهنگ لغاتمان، ما را اختراع می‌کنند؟
لهجه‌هايمان از ما نفرت پیدا می‌کنند؟
بايد مکث کنيم و بکوشيم نام‌مان را بگوييم بی‌آنکه غريبی کنيم
شاعرانمان را ستايش کنيم بی‌آنکه نگران شويم
درويش را،
هر آرزويی  را که در اين نام پيدا می‌شود...
شعر تبعيد است.
یک مهمانی برساخته از سنگ‌ها
خطی نازک ميان صدای ما و گلوی آسمان
شعر،
خاطرات ماست لبريز دفترچه‌ا‌ی رنگ و رو رفته، 
یک نقاشی محو، 
ديوارهايی در حال فروريختن.
بايد فريادهايش را بشناسيم، تا اين‌جا را دريابيم،
برای فريادهايش بايد شعرهايش را،
و  برای شعرهايش
آيا ،
بايد اندوه را شناخت؟ »
                                 - ناتالی هندل، شاعر فلسطینی
اهمیت درویش فقط در این نبود که شاعر خوبی بود. شاعران خوب در دنیا بسیارند. تبعید نیز در خود قداستی نمی‌زاید. درویش چند سال پیش در مصاحبه‌ای گفته بود: «جوان که بودم فکر می‌کردم، هدف شعر تغییر بنیادی جهان است و شاعر خوب جهان را تغییر می‌دهد. سنم که بالاتر رفت گفتم، شعر فقط خوانندگانش را تغییر می‌دهد. و حالا وقتی می‌خواهم از شعر بگویم می‌نویسم شعر فقط شاعر را تغییر می‌دهد.» این بیان از دور مایوسانه به نظر می‌رسد. احمد شاملو می‌نویسد:«اميدوارم‏ جواب‏هايم ‏زياد يأس‏انگيز از آب درنيامده‏باشد: گرچه من‏ مأيوس‏شدن ‏بالمره‏ را از اميد دادن ‏قلابى مفيدتر حساب ‏مى‏كنم. آدم تا كورسو اميدى‏ دارد به‏ همان‏ دل‏ خوش‏ مى‏كند در صورتى‏ كه‏ مأيوس ‏كه ‏شد  ناچار فكرى ‏اصولى ‏به ‏حال خودش‏ خواهد كرد. بگذاريد بدانيم ‏كه‏ از هيچ ‏سمت‏ديگرى راهى‏نيست.» و این یاس، نه یاس از آرمان، که یاس از مستمسک‌هایی‌است که تا به حال به آن‌ها توسل می‌جستیم. شاعری که آرمانی انسانی دارد  در زمانه‌ی زمامداری مجانین، تبلیغات و سرگرمی‌ها سخت تنهاست، حتی در سرزمین خویش تبعیدی است. آن‌چه درویش را از شاعران خوب بسیار متفاوت می‌کند، تاکید او بر همین تغییر است. آن‌جا که از او می‌پرسند: «زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟» و می‌گوید : «چرا که دلم از سی دریا بارور است.» .در شعری می‌نویسد«بیست سطر از عشق نوشتم و محاصره، بیست متر، عقب‌نشینی کرد.» آن‌چه این محاصره را به عقب می‌راند، آمیزه‌ایست از عشق و نوشتن و به تعبیری معنا و عمل.
تعبیر شاعر ما، احمد شاملو، شاید قدری این بیان درویش را برایمان روشن‌تر کند: «درواقع هدف ‏شعر نجات‏ جامعه‏‌ی بشرى‏ست‏ از طريق عشق‏ انسان‏ به ‏انسان از مهلكه‏ئى  ‏كه  سياستچى‌ها به ‏بهانه‌ی ‏انواع و اقسام نظريه‏هاى ‏ايده‏ئولوژيك‏ براى‏ تبيت‏ قدرت‏هاى‏ فردى‏ يا گروهى‏ پيش‏ پاى ‏جوامع  مختلف‏ حفر مى‏كنند. در حالى‏ كه‏ شاعر،عشقى ‏را تبليغ‏مى‏كند كه‏ در راه‏اش از جان ‏مى‌توان ‏گذشت‏ درحالى ‏كه ‏سياستچى‏ اول ‏چيزى ‏كه‏ جلو جامعه ‏علم ‏مى‏كند يك‏ دشمن‏ نابكار فرضى است‏ كه ‏سرش‏ را بايد به ‏سنگ‏ تفرقه ‏كوبيد. گرگى براى ‏گله ‏مى‏تراشد تا مقام ‏چوپانى‏ خودش‏ را توجيه‏ كند.» یا آن‌جا که می‌گوید: «شعر و سیاست کجا به هم می‌رسند؟ متقابلا بر سر نعش یکدیگر!»

۳


«منظوراز كوچ غريب دقيقا كوچ باور نكردنى‏است. برداشت‏من -دست‏ كم از تاريخ‏ خودمان- چنين چيزى‏است: در به‏ درى از مظالم اجتماعى و فرهنگى. ما هيچ وقت فرصت يك‏جا ماندن نداشته‌ايم. اين كوچ همان‏ است كه‏ بعد تاريخ ما را با صفت "بى‏قرارى" وصف‏مى‏كند.» (احمد شاملو)
تبعیدی که درویش از آن سخن می‌گوید از تبعید جغرافیایی فراتر است. و در این منظر است که محمود درویش شاعر ما نیز هست. او همه‌‌ی فلسطین بود که در فرودگاه‌های جهان طعم  گزنده‌ی آن قرابه‌ی تلخ را چشیده بود. صدای همه‌ی شکست خوردگان بود که شعر را نه چون غمنامه‏ى فردى‏ى عاشقانه‌ای که همچون‏سلاحى در مبارزه ‏براى بهروزى‏ى انسان به‏دست‏ گرفت و ارزش وجودى‏ى خود وشعر را انكار نکرد. مبارزه‌ای که شاعر در آن گام می‌نهد از بیراهه‌ی جمود و تعصب نمی‌گذرد. 

۴


امروزه شاعران خوب بسیارند، اما شاعرانی چون محمود درویش از شمار انگشت‌های دست شاید تجاوز نکنند. تفاوت در نکته‌ای است که شاعر فلسطینی دیگری درباره‌ی شعر شاعران اسرائيلی می‌گوید:«فکر می‌کنم آن‌ها همه مشکل اصلی را درک نمی‌کنند. در وهم و فراواقعیت سوررئال زندگی می‌کنند. اگر آن‌ها درگیر مسئله نشوند، ما موظفیم آن‌ها را درگیر کنیم.»
نه کلمات و نه سکوت، هیچ‌یک یاری نمی‌کنند تا محمود درویش را به زندگی برگردانیم. اما آرمان او زنده‌است. چنان‌که آرمان احمد شاملو برای ما زنده‌است. در عصر تلخ تبعید، آوارگی و بی‌مقصودی، ما از آرمان‌هایمان بی‌نیاز نیستیم.
مرگ درویش را به تمام شاعران فلسطین و شاعران سرزمین‌مان و همه‌ی کسانی که دغدغه‌ای برای بهروزی انسان در دل دارند تسلیت می‌گوییم و به یادش شعری از او می‌خوانیم:

می‌خواستند مرا مرده ببینند، پس گفتند او مال ماست، از ماست.
بیست سال صدای قدم‌هاشان را بر دیوارهای شب می‌شنیدم.
دری را نمی‌گشودند، هنوز هم این‌جا هستند. از آن‌ها، سه تن را می‌بینم:
یک شاعر، یک قاتل و یک کتاب‌خوان.
شراب می‌نوشید؟ من پرسیدم.
آری، آن‌ها چنین گفتند.
کی می‌خواهید به من شلیک کنید؟ پرسش از من بود.
سخت نگیر، پاسخ از آن‌ها.
جام‌هاشان را به خط کردند و برای مردم آواز سر دادند.
پرسیدم: مرا کی به قتل خواهید آورد؟
چنین شده‌است، آن‌ها گفتند... چرا پیشاپیش روی به جانت آوردی؟
تا بتواند دور چهره‌ی خاك بگردد، من گفتم.
زمین شرورانه تاریک است، پس چرا شعرهای تو روشن است؟
چراكه دلم از سی دریا بارور است، من گفتم.
پرسیدند: شراب فرانسوی را برای چه دوست داری؟
چون باید زیباترین زنان را دوست بدارم، پاسخ من چنین بود.
مرگت را چگونه می‌خواستی؟ آن‌ها پرسیدند.
آبی، مثل ستاره‌هایی که بر پنجره‌ای می‌بارند، باز هم شراب می‌نوشید؟
آری، می‌نوشیم. آن‌ها گفتند.
حواستان به وقتتان باشد. از شما می‌خواهم مرا آهسته آهسته بکشید
تا بتوانم آخرین شعرم را برای یارم بنویسم.
خندیدند،
و از من تنها کلماتی را بردند که به یارم تقدیم شده بود.


محسن عمادی
سایت رسمی احمد شاملو

بامداد ما را غروبي نيست

   در ساعت پنج عصر روز چهارشنبه، دوم مرداد، دوستاران يک‌دل شاعر، شريف و فروتنانه  بر مزارش در امام‌زاده  طاهر گرد هم آمدند و از دور و نزديک، با زمزمه‌ي  شعرهايش و  شاخه‌هاي رنگارنگ گل، يادش را گرامي‌ داشتند.

به معشوق خويش پس از مرگ


آشنا به سپيده
شناور باد
بامدادان
فرحي داشتم به سايه‌ي بيد
تاريک‌ترين خاطره مي‌لرزد
اي ببر زيبا هيچ مي‌شناسي
اين استخوان پوسيده را
که ديوانه‌ي تو بود؟
زندگي باخته،
رعدآسا
اين صداي من است که مي‌آيد.

 

*با سپاس از مجيد فروتن           

تر ا نه‏

شعری از  پل لارنس دنبر
به ترجمه‌ی احمد شاملو

روح روز تابستانى و
نفس گل‏سرخى.
تابستان اما سپرى شده‏است و
موسم گل به آخر رسيده.
 
              كجا رفته‏اند؟
              كه مى‏داند، كه مى‏داند.
 
 
خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سياهى درنشسته.
 
               كجائى تو اى يار؟
               كه مى‏داند، كه مى‏داند.
 
 
اميد ساليان منى و
آفتاب برف‌هاى زمستانم.
سال‏ها اما
زيرآسمانى ابراندود به‏پايان رسيده‏است.
 
              كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
              كه مى‏داند، كه مى‏داند.

درختی فراسوی سکوت

امروز سال‌روز کوچ احمد شاملوست. کلارا خانس، این شعر را پس از دیداری در سال ۷۸ با شاملو نوشت.

Image

پرکشيدن بر چشم‌انداز سوزان و
بر قله‌های پربرف
تا سرسبزی‌ها:
این‌جا برمن است و حالا صداها در سرم گرد می‌آیند و
در آن صدا يگانه می‌شوند:
از آن شب
که در اتاقی تاريک از دیدار خبر دادند.
آری، به "برمن" باز می‌گردم
و دیگر بار این دوری‌است
که بر دقايقِ دلواپسی افزوده می‌شود.

نامه‌ای که در هوا چرخید و
من که نمی‌دانم چگونه بايد نوشت، آن‌جا که پاسخی نيست
و حضور بی وقفه‌ی شعر، دیگربار
تنيده به وقایع موطن جوانی
با نامه‌ای و عکسی در روزنامه
و تصویرش در اعتراضِ دانشجويان.

"برمن" اما رسيدن است و
بی‌درنگ سلام‌کردن به سعید، شاعری که به آلمانی می‌نويسد.
با او از شاملو سخن‌گفتن است و
نظاره‌ی چشمانش که غرق اشک‌ می‌شوند.
می‌شنوم:
"بزرگ بود، یک‌تنه، چندین مرد بود
 هيچ‌کس قهرمانان را نسرود
 آن‌گونه که او..."
نازلی بهار خنده زد و ارغوان شکفت...

پس تقلای واژه پنهان شد
اما انعکاس لرزش نخستین‌اش در هوا باقی‌ماند
چنين است که خیالم را رها نمی‌کند
جوانی که با من از موطنِ سلاخان و پرندگان می‌گويد

"برايتن برايتنباخ" اما اين‌جاست. خوش‌پوش و مودب،
می‌گويد : "زندان را که رهاکردم" و ناگاه رضا به خیالم در می‌آید
و مخاطره‌ی فيلم‌هايش.
و دیگران
در جستجوی ويرانه‌هایی و اسبی سفيد.

هميشه اسبی است در آخرين شعرهايم
هميشه شقايق و سوگِ سياوش
هميشه آتشی در درون
و رقصِ شعله‌ها در پيچک‌های پارک برمن
که "برمن" پارکی است و رودی آرام با مرغابی‌ها
و وقارِ سربزيرِ درختانی که در آب‌ها برگ می‌شويند!
رد کردن پلی و گم‌شدن در کوچه‌ی "بوچر استراسه"
و ناگهان نام "پائولو مادرسون بکر" را می‌یابم
حالا "ريلکه" در فضا شناور است
تازه می‌فهمم
درست مثلِ مردِ کوری که چيزی را درمی‌يابد
و مرگت را درمی‌يابم بی‌آن‌که برايش نامی داشته‌باشم.
ریلکه برايش نوشته‌بود.
و من نیز چنین احساس می‌کنم، درست مثل زن کوری که ...

نه در خيابان‌ها
و نه در ميدان‌چه‌ی بازار
هيچ‌کس نيست
که به "نوازندگان برمن" اندیشه کند
به نمای "سان پدرو"
و موزه‌ای که در شعر کوتاه شاعری گشايش يافت.
پيچک‌هایی که امروز کناره‌های راه را می‌پوشانند،
به انبوهی پیچک‌های"چتووی يانوک" هستند
وقتی او به ديدار "سيدونيا نادهرن" می‌رفت،
اين‌جا اما، بالاتر از همه در "برمن"
"کلارا وستهوف" ، "یار شیرین"‌اش
و هشيواری به هر آن‌چه ديری نمی‌پايد.

بیقرار ‌زيستی
که میدانستی اين، همه نيست
زندگی، فقط یک بخش دارد و کدام بخش؟
زندگی فقط صدايی است و از کجا میآيد؟
زندگی، فقط معنایی دارد
پیوسته به دوایر بسیار فضا
که به‌سوی دوری رشد می‌کنند ...

آن دايره، آری، بزرگ ‌می‌شود
در شعر بزرگ‌ می‌شود
به سوی زندگی‌هايی که دیگر نمی‌توانند باشند
و به سوی مرگِ عاشقان.
و کسی در اعماق درمی‌يابد:
که هر فرشته‌ای موحش‌ است
و شعر موحش است و زيباست
چرا که شعر، هفت‌آسمان را از هم می‌درد
ما را نيز
و ما خود را در آن از هم می‌دریم
تا حتی در عدم خانه‌کنيم
در عدم، آری
اما شايد در آن عدم که به برقِ شعرِ تازه‌ی او مصلوب می‌شود:
اين بندبازی‌ها
درمغاک شبی سمج
که ساعات را زخم می‌زند...

هر فرشته‌ای موحش است و اين جوان
با آن جوانک آلمانی، نيکلای، در تقابل است
 که غزل می‌سراید و "هنرِ فوگ" می‌خواند.

شعر، حضوری بی‌بازگشت است
و فراموشی را بدان راه نيست،
شاید تنها امکانِ فراموشی همان شعر باشد.
بی نسيان. و با اين حال
من همه‌چيز را از ياد می‌برم
وقتی چيزی می‌خوانم و نام بوبروسکی را می‌برم.

تک و پو آغاز می‌شود
شهرت بوبروسکی صحنه‌ایست
که "میخاییل آگوستين" به من می‌بخشد.
"سوياتا هات" کتاب‌هايش را بر دست‌هايم می‌گذارد
و با من از "ناچيکتا" می‌گويد
که مرگ، سه آرزويش را برآورده‌کرد
چه مشتاق بود که معنای زندگی را دريابد.
در امتدادِ خيابان‌های برمن که به رودخانه سرازير می‌شوند
و در جاده‌ای پردرخت
پرسشِ "ناچيکتا" را تکرار می‌کنم.
چراکه آن جوان برایم ‌نوشت: " آرزوها در بندمان می‌کنند"،

سیل حزن دلم را برمی‌آشوبد
و مهِ صبح‌گاهی را می‌جويم...

سخن نگفتن!
من خود، سکوتم.
لب‌فروبسته چرا که پاسخی نيست!
سخنی نگفتن، هرگز!
اما زبان تسخيرم می‌کند.
بوبروسکی گفت درخت
بزرگ‌تر از شب
با نفس‌های درياچه‌های دره و
با زمزمه‌ی فراز سکوت
درخت زندگی،
زندگی
زندگی فراز سکوت
فرو یا فرای سکوت
از اين روست که فقط می‌توان پاسخ‌داد:" زنده‌ام!"
شايد زندگیمان اینجا
در چشم‌اندازی به سرسبزی مازندران
و آنجا که بوبروسکی شعرهايش را می‌نوشت
در مسيرِ کار. -"بريگيته اولس‌چينسکی"
گفت که او با "پل سلان" دوست بوده‌است.


"بريگيته" عصاره‌ی شعرها را می‌گيرد
شعرهایش تندیس روبان‌های مرتب‌اند،
"يواخيم سارتوريوس" اما
شعرها را رها می‌کند که بخرامند!

"قصدِ آواز نداری؟" مارتين می‌پرسد
و پيشِ نگاه‌مان روتردام قدمی‌کشد
پارکی و بساط کتاب‌فروشان
محمود درويش و آدونيس
داغلارجا که پادشاهان را می‌ماند.
فيلمی که رخصت نيافت از شاملو بگويد
دلاوريش را
کوهِ رنج و پای بريده‌اش را.

و آن عصرِ زلال که مرا پرمی‌کند
و ازشرمِ حضور تا انفجار شادی‌ها می‌بردم
چهره‌ی آيدا و دوستان
و او، ايستاده چون زبان
چنان درختی فراسوی سکوت.
به مارتين می‌گويم: "رفتم که او را ببينم..."
و مردی جوان در ایران است، شاعری شگفت...
ناگهان از اسب بر زمين می‌افتم
هنوز نمی‌دانم که چگونه به او بنويسم

همه چيزی عبث می‌نمايد
جايی که زندگی پرندگان هر روز برابر سلاخان می‌گذرد.
نگاهی می‌اندازم به مرد کره‌ای
که صدايی مضحک دارد
اما نمی‌توانم انگليسی‌ها را تحسين نکنم
و بازیهای آوايیشان را،
و آن شاعره‌ی ايرلندی را
که پيش از هر شعر می‌گويد
که هر کسی در آن دليل نوشتنش را پيدا می‌کند.
می‌توانستم چون آن‌ها باشم
ناگفته‌ايست اما، که بايد گفته‌شود
فقط یکی
و در تئاتر احساسم را بر "بوبروسکی" فاش می‌کنم
نواری از ملودی ساکسيفون بدست می‌کنم
تا گيسوی صدايم را بافه کنم و با او به سخن درآيم
و در اين مکالمه از ياد می‌برم...

امسال سالِ خطاهای مکرر است
در رفت، قطار را گم می‌کنم
در برگشت، ايست‌گاه را
تلق‌تلق قطار و اندیشه‌ها
شکل‌های استیصالی واحدند...
برمن اين است: سری که به ناگاه نقشِ تهی می‌زند.
چون نامه‌ای که در شکنندگی خويش سفيد نوشته می‌شود.
زندگی تنها یک بخش است...
و آنجا، چنان دور که کناره‌ايش نيست،
ایمان به عشق به سرعت باد می‌گذرد.
زندگی فقط همين لحظات است ، آن لحظات يگانه
که جاودانگی است:
ديدار از احمد شاملو
يا کلمات "مارتين" : "آیا در خطر است؟"

کمين، که به تهديد چشم می‌دراند و
باد که گِرد بر گِردش سيم‌های خاردار می‌تند،
زندان‌هايی که از پرندگان پرمی‌شوند.
و آن‌جوان
آن عکس روزنامه که بی‌شک اوست با دوستش
و قطعيتی که آدمی را ميخ‌کوب می‌کند!
و پوستری که بالاسرشان اعتراض می‌کند به "حرکتِ غيرقانونیِ گروه‌هایِ فشار"
اما عشق را چه توانيست در برابرِ اربابانِ جهان
هشيواری که من می‌گويم
و"نه، ممکن نيست" که سعید با من می‌گويد
و هشيواری پشتِ در می‌ماند تا باز هم تاخيرکند...

و سعید به شاملو باز می‌گردد
به کلماتش در آمريکا
و شهامتش در بازگشت
"تا روز مرگش
هرچه را که بايد، گفت
و وقتی مرد، آيدا به باغچه رفت، گلی چيد و برپای او نهاد"
گل را می‌بينم
به سرخی شعله‌ها
و دستان آيدا را
در آئينی چنان کهن که پرانام هندوها
روشنی را در درختان می‌بينم و در بوته‌های رسیده
و نخستين کلماتی را میشنوم که او با من گفت:
"آيا به شعرهای من می‌ماند آيدا؟"
بانوی باران است آيا؟


آنگاه بانوی پرغرورِ عشقِ خود را ديدم
در آستانه‌ی پرنيلوفر
که به آسمانِ بارانی می‌انديشيد...

بی شک اوست و شعر به دوايری می‌پيوندد
که در فواصل گسترده می‌شوند
و ما بايد چنين می‌کرديم
می‌پيوستيم و در فاصله‌ها می‌باليديم
اما چگونه می‌بايست...
حالا به "جيری اورتن" فکرمی‌کنم.
روزی که می‌مرد بيست و دو ساله می‌شد
و چون يهودی بود
هيچ بيمارستانی او را نپذيرفت.

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ای ...
شکننده، آری. شکننده و سخت
چونان سخت که از پراگِ اشغالی بيرون نيايی
و روز به روز محاصره‌ای که تنگ‌تر می‌شود را بنويسی

به تو می‌نويسم کارينا
و نمی‌دانم که آیا زنده‌ام!

او می‌دانست چه بنويسد
رنجش با مخاطره‌ی زيستن همراه‌شده‌بود
من اما...
اگر بگويم "لک‌لک‌ها"
با جوانی که لک‌لک‌هايش در درياچه مرده‌اند
در درياچه‌ی محصورِ بيدهای مجنون!
"شعر" بگويم اگر، شاهد از او میآورد
که بايد شيپور باشد نه لالايی
سازها ترانه‌ی خون میکنند
 اگر از آهنگ حرفی در ميان آرم
غياب را اگر يادآور شوم
يارش در بوسه شکلِ غياب می‌گيرد
که دوست‌داشتن جنگ است
در موطنِ سلاخان و پرندگان!
و او چگونه از دستانش حفاظی پولادين می‌کَند
تا پرندگان را به صدفِ دستانش نگاه‌بانی کند!
چگونه بايد ايمان داشت؟

وقتی که دل می‌گيرد در پارک "برمن"
کنار پيچک‌ها و سنبله‌های آبی،
بايد بايستی و ببينی
که رود را سريدنِ مرغابی آشفته‌کرده‌است
و چهره‌ات که به دايره‌ها پيوسته‌است
کلماتِ شاملو را تکرارمی‌کند تا تو آن‌ها را نقش جان خود کنی:
«ــآه ای يقينِ يافته، بازت نمی‌نهم!»


شعر از کلارا خانس، ترجمه‌ی محسن عمادی

ادامه مطالب ...
اعتراض همگانی به مزایده‌ی میراث ملی

بیانیه اعتراض به مزایده میراث ملی

دوستان، عزیزان


با مراجعه به این آدرس و امضای بیانیه‌ی اعتراضی، ما را در رسیدن به هدف حفظ یادگارها و میراث احمد شاملو، شاعر ملی ايران، یاری دهید. لطفا این خبر را برای همه‌ی دوستان‌تان از هر طریقی که صلاح می‌دانید بفرستید.

متن فارسی بیانیه:


از ميراث احمد شاملو با تبديل خانه‌اش به موزه‌اي جهت نگهداري یادگارهایش حمایت کنید!

با اجرای حکم مزايده‌ی اموال، یادگارهای احمد شاملو، شاعر بزرگ معاصر ايران، در معرض خطر پراكنده شدن است. اقدام فوري براي حفظ یادگارهای او براي نسل آينده ضروري است.

بسياري شاملو را برای اشعار قدرتمندش در دفاع از كرامت انسانی و ضديت با جور، در پيشه‌اي ادبي و هنري كه بيش از نيم قرن به طول انجاميد، به حق، شاعر ملي ایران  می‌دانند. او آواز اشتیاق سوزان مردمش براي كرامت و آزادي بود چه در دوران پادشاهي و چه در جمهوري اسلامي. براي چندين نسل از ايرانيان، آگاهي ملي ايرانیان، هرگز به میزانی از وضوح و شيوايي كه  اشعار شاملو بدان دست یافته‌است، نرسيده است.

در زمان مرگ شاملو در 2 مرداد 1379 ، خانه ساده اش در خارج از تهران، از سال‌ها پيش بخشي از ميراث تاريخ هنري و فرهنگي ايران شده بود. آن‌جا بود که شاعرما،  بسياري از به يادماندني‌ترين اشعارش را سرود، و همان‌جا بود كه بسياري از برترين هنرمندان و انديشمندان ايران با او دیدار می‌کردند. آن‌جا بود كه زندگی کرد و رفت. اين خانه، گنجور دست‌نوشته‌ها، كتاب‌ها و خاطرات شاعر است. بسياري از هنرمندان برجسته‌ی زمانش او را به عنوان بزرگترين شاعر معاصر ايران در طول چند دهه ستودند و  شماری از بهترين آثار خود را به نشانه عشق و قدرداني خود از شعر و مهمان‌نوازيش به او و همسرش آيدا پیشکش کردند .

مزايده‌ی خانه و آن‌چه در آن است، از ملموس يا غير ملموس، معادل به مزايده گذاشتن نيم قرن از ميراث و خاطره‌ی جمعي ما ايرانی‌هاست. در زمان درگذشت شاعر، ستايندگان شعر او و تمام كساني كه سرنوشت ميراث هنر و انديشه ايران برايشان مهم است، اميدوار بودند كه خانه‌اش به موزه‌ای ملي بدل شود تا یاد شاملو را براي نسل‌هاي آينده نگه‌ بدارد و محلي براي جمع آوري ساير یادگارهای شاعرمان باشد. متاسفانه، در صورت عدم واكنش فوري براي توقف پراكنده‌شدن اموال شاملو اين اميد به شکل جبران‌ناپذیری از بين خواهد رفت.

در بسياري از كشورها، دولت است كه خود را مسوول حفظ منابع و سمبل‌هاي ميراث ملي مي‌داند. متاسفانه،‌ جمهوري اسلامي ايران يا در اين لحظه‌ی مهم سهل‌انگار است، و يا اجازه مي دهد اموال شاعري كه به خودداري از پشتيباني حكومت شتاخته شده است، پراكنده گردد تا شايد خاطره‌ی او از حافظه‌ی زمان محو شود. به هر حال، اين قصور و سستي عبثی ‌است كه حافظه جمعي ايران آن‌را نخواهد بخشيد، به ويژه در ایامی كه مبالغ هنگفتي صرف کسانی می‌شود كه تنها  ارزش هنريشان مداحي حكومت‌مداران است.

ما ايرانيان و دوستداران شعر فارسي شديدا نگران آن هستیم که دلایل شخصی و مالی موجب از دست رفتن یادگارهای شاملو شوند. در اين روزگار تاريك، و در شرایط كمبود حمايت از ميراث بزرگ شعر پارسي‌است که به ناچار باید از جامعه‌ی جهانی طلب یاری کنیم. ما از يونسكو خواستاريم كه با همه‌ی منابع موجود، با پافشاري برماندن همه‌ی اين یادگارها به صورت يك‌جا در خانه‌ی وي به نجات میراث شاملو بيايد. مصرانه از يونسكو خواستاريم كه با استفاده از التزامات و قواعد بين‌المللي، اقدامي فوري براي متقاعد کردن جمهوري اسلامي ايران به حراست از مايملك شاعر بزرگ ايران، از طريق اختصاص خانه‌ی وي به موزه اي جهت حفظ یادگارهایش کند.

لطفا در امضاي اين بیانیه به ما بپيونديد تا توجه و نگراني خود  را نسبت به از دست رفتن قريب‌الوقوع یادگارهای شاملو نشان داده و حمايت خود را از تبدیل خانه‌اش به يك موزه ملي جهت نگهداري این نشانه‌ها براي نسل‌هاي آينده، دانشجويان و دوستداران شعر شاملو اعلام کنيد.

با سپاس
جمعیت دوست‌داران احمد شاملو

هرگز عشقی چنین پرشور نداشته‌ام.

بدون شرح ، از یک نامه به آیدا:

<< شروع < صفحه قبل 1 صفحه بعد > پايان >>






یک شعر

هزار معبد به يکي شهر...

بشنو:
گو يکي باشد معبد به همه دهر
تا من آن‌جا برم نماز
که تو باشي.

چندان دخيل مبند که بخشکاني‌ام
       از شرم ِ ناتواني‌ خويش:
درخت ِ معجزه نيستم
تنها يکي درخت‌ام
نوجي در آبکندی،
و جز اين‌ام هنری نيست
که آشيان ِ تو باشم،
تخت‌ات و 
          تابوت‌ات.

ادامه مطالب ...
جديدترين مطالب
کی اينجاست؟
حاضرين: 18 مهمان حاضر
Advertisement