![]() |
پیمایشجستجوورود کاربرجدیدترین نوشتهها |
شعر روز، ای کاش آب بودم...، مدایح بی صله
بشنوید:
ای کاش آب بودم آدمی بودن
ای کاش آب بودم ــ به خود میگویم ــ
□
میدانم میدانم میدانم
آه
۳۰ شهریورِ ۱۳۶۸ هزارچشمهی خورشید میجوشد از یقین...۱ در معبرِ قتلِ عام ۲ هر سال وقتی میآیم چیزی برای سالگرد احمد شاملو بنویسم کلمات صخره میشوند، تکان نمیخورند و ثقل سنگین آنها را در نمییابم. سنگ میشوند، چرا که حقیقت ندارند. چه باید بنویسم؟ سالگرد «درگذشت»، «هجرت»، «سفر»، «غیاب»؟ هر واژهای که برای دوم مرداد انتخاب کنم از واقعیت تهی است، که مرگ شاعر، حقیقت ندارد تا وقتی که حتی یک انسان شعرش را با خود زمزمه میکند. ایلهان برک شاعر بزرگ ترکیه مینویسد:« شعر یک جنین است. وقتی شعری نوشته می شود و به جهان می آید، چیزی در جهان تغییر می کند. کار شعر، روشن کردن آتش است. » شاملو جهان را با شعرش تغییر دادهاست. من و تو را، جنینی که با شعر شاملو در ما نطفه بستهاست، دیر یا زود به بار مینشیند، فرقی نمیکند اگر بگذارند بر مزار عزیزمان گرد هم آییم، یا مثل دیروز منعمان کنند. آزادی در جانمان نطفه بسته است وقتی با هم «ترانهی بزرگترین آرزو» را زمزمه میکنیم. این عبارت گاندی اتفاقی نیست که بر پایهی شهودی است که جوهرهی حقیقی شعر است. شهودی که فراتر از منطق، به درستی راه میيابد. اگر شعر میتواند به اسلحهای برای نبرد بدل شود نخست به خاطر حقیقت آن است. حقیقتی که حقایق دیگر را در بر میگيرد،کسی که آن را به غایت می رساند یا از آن خود میکند را وادار میکند تا خود به قلعهای برای دفاع از حقیقت بدل گردد که رشوهپذیر نیست. از اين رو، گاندی افزود که شعر «فرم پایان ناپذیری است از امتناع، چراکه در جامعه و جهان، همگان خواستهاند که اشیا و دروغ را به زور بر ما تحمیل کنند... شعر در برابر جبر تاریخ قد علم میکند، علیه استثمار مغزها توسط ایدئولوژیها، علیه جمود مذهبی، و علیه تمامی تعصبها... » این صلابت که مشخصهی شعر است پلهی نخستين و محکم مبارزه است. شعر ساده است، دست ودلباز است، گشاده و ژرف است. قلعهی بازیاست برای همه آنان که حاضرند راه سختگیرترین وفاداریها را دنبال کنند. جریانی مخفی است از زلال آبهای نيالودهی نخستین. آنکه در شعر زندگی میکند در حریمی از خلوص شکستناپذیر میزيد. جایی که همه چیز شفافیتی است با استعدادی برای شناسایی و از این رو برای برادری. آبهای شعر بیرونی نیستند، چنيناست که تکثر آنها را گلآلود نمیکند. آبهای شعر در درون شاعر جاریاند و آنچه بازمیتابانند از باطن اشيا سخن میگوید و آنها را به آغاز میپیوندد. تمامی شاعران میدانند که حکايت جز این نيست: ظهور لحظهی نخستین و عمل. و نيز میدانند که این واژه کاری متعالی میکند، حتی میتوانم بگویم کاری خدايی که در دفع شیاطین از اخلاق، به کار میآيد. در برابر نقض عدالت میایستد با خشونت پيکار میکند، جانپناهی است برای اومانیسم و محملیاست برای صلح و آشتی و غمخوارگی و با تقدیس دوبارهی هستی در برابر جدایی از مقدسات می ایستد. عالم شعر از منطق و از هنرمندان عاری است: فضایی است که بیانی چون تعریف نوالیس در آن مجاز است: شعر حقیقت مطلق است. جایی که آن واژهی مقدس درخشان از کائنات موسیقی بیرون میآید: همه چیز هارمونی است. – واژهی يونانی mousike را به هارمونی و تناسب نيز، بر میتوان گرداند– سالها پیش، نوشتم : حيات آدمی به درج نقطهای در تاریخ محدود نمیشود، در آن بردگی که ماتریالیزم از آن سخن میگويد، محصور نيست، هنوز ابعاد ديگری نيز ماندهاند، کثرت سطوح زمانها و فضاها، شناخته و ناشناخته و رابطهی میان آنها که سخت بنیادین است. در این دنیای ناشناختهها، هدف شعر و شاید تنها هدفی که میتواند به انجامش برساند، بخشیدن ارزشی دیگر از حقیقت به جهان است و مکانیابی حقیقت است در آن، منشوری در پیوند با زندگی و اینجاست که اهمیت عملی این هنر نمایان میشود. احمد شاملو با شعر و شخصیتش که همیشه در قلبهای ما زنده است، یادآور مسولیت ما و تعهد ماست، تعهد و وظیفهی ما برای خوب ديدن و پایمردی برای تعالی هرچیز. کلمات او نیایش روزانهی ماست و ياس و نومیدی را از ما دور میکند. چراکه هنر، خود، مقصد است و باید هرچه او را از امید دور میکند، به دور بريزد. پس باید خود را فرا خوانیم و شعرهای دیگری بخوانیم اشعاری چون «ماهیها»، «آیعشق» یا «ترانهی بزرگترین آرزو» را، نه تنها برای بهتر دیدن حقیقت، که حتی چون شاهدی بر اومانیسمزدایی اين ايام، چراکه هر ويرانه، نشانی از غیاب انسانی است که حضور انسان آبادانی است. و میخواهیم و باید آباد کنیم، حتی اگر درپیرامونمان فقط ویرانی ببینیم. اگر چندتن در آبادانی استوار و پایدار باشیم دیگران نیز سرانجام به ما میپیوندند. و بنای ما، در غایت کلام، بناکردن خود است همچون تمامی انسانها، همچون تمامی آحاد بشر. گاندی، در دنبالهی کلام گفت «شاعر نیازی به آزادی ندارد، چون آزاد است.» در آزادی، هارمونی مینشیند، در هارمونی، عشق و در عشق، تمامی امکانها. آزادی خود را با هارمونی میشناسد و با حقیقت. شعر، پشت و پناه محکمیاست برای عشق و تمامی امکانها، امکانهایی که بر یگانگی بنا میشوند و در نهایت به هم میرسند. اینک، شعر تجربهای دشوار است. همچون تمامی مقاومتهای منفی، نیاز به وفاداری خدشه ناپذیری دارد. ایثاری به غایت دشوار و دور. شاملو چنين راهی را برگزید که راه پریستاری از آتش مقدس است و در آن راه استوار ماند و از چیزی فروگذار نکرد . اودیسهئوس الیتیس نوشته بود : هيچکس مجبور نیست که به شعر توجه کند ولی، اگر به شعر علاقهمند شد ناچار است بياموزد که با اين موقعیت تازه چگونه خو کند: با قدم برداشتن بر هوا و بر آب. » شاملو بر آسمان و بر آب و بر آتش گام بر میداشت و چنين است که نیروی او، هنوز، مقصود هر روزهی ما را چون ذکری مقدس حمل میکند، کلمات او را تکرار می کنیم «هزارچشمهی خورشید میجوشد از یقین. » و هزاران چشمه میجوشند . هزاران چشمه. هزاران چشمه.» غروب « بامداد »: مصاحبه با آیدا در آستانه یازدهمین سالگرد درگذشت احمد شاملوغروب «بامداد»
آنچه در جریده فخیمه «شرق» در ۳۱ تیرماه با عنوان غروب «بامداد» به چاپ رسید قیچی شده این مصاحبه است كه اكنون در وبسایت رسمی «احمد شاملو» منتشر میشود... حمید جعفری
با غم نبودن شاملو چه میكنید؟ شعرهای شاملو که برای شما زندهاند. حس آیدا از شنیدن این قطعات چیست؟ انگار خیلی از خاطرهها در ذهن شما مرور و تصویر شد. حس میکنم برخی مسائل یادتان آمد که... طی سال هایی كه با شاملو زندگی كردید، در جواب شعرهای او خطاب به آیدا، شعری هم برای او گفتید؟ «آهنگ های فراموش شده» در چند سال اخیر هم به چاپ رسید. بز را غم جان و قصاب را غم پیه: پاسخ ع.پاشایی به ادعاهای مدیر نشر نگاه
خدا شفا بدهد. باز یکی یا مرا بی کار فرض کردهاست یا دستگاه دولتی را. یا شاید هم پریدن به سرپرست های آثار شاملو ، ادواری است و عود کرده است. این درفشانیها از چند ماه بعد از مرگ شاملو شروع شده است و تنها فایدهاش هم چاپ غالباً مغلوط و یا چاپ نشدن به موقع یا با تیراژ نامعلوم و بی حساب و کتاب آثار شاملو از سوی بعضی ناشران است! حالا گزک تازهیی ــــــ که از قضا خیلی هم کهنه است ـــــ به دستشان افتاده، یا به عقلشان رسیده. چند وقت پیش آن ناشر با آن سرپرست و حالا هم این ناشر با من. حالا فرزانگانشان یادشان دادهاند که شفاهیاتشان را مکتوب و «حقوقی» بفرمایند. قبلا این حرف ها را کسان دیگری می زدند و حالا ایشان می زنند. این آقایان هر وقت به ما می رسیدند می گفتند ما به این پسرهای شاملو می گوییم این کارها را نکنید خوب نیست و ... حالا دیگر شکی برایمان نمانده که آنها آلت دست همین لنگشکنها بودهاند. دردشان اینستکه نمی خواهند سرپرستی به کارشان نظارت کند. آقای ناشر محترم، این کارها برای شما آب نمیشود اما شاید برای «حواشی» شما نان بشود.
جناب خبرنگار عزیز، قبل از هر جوابی اول اسناد لازم را برایتان به صورت فایل ضمیمه میفرستم تا فرصت داشته باشید که هم شما و بعد هم خوانندهها قضاوت کنید ــــ که من خودم را فقط در برابر این «داور بیرون در» پاسخگو می دانم.
ناچارم حرفهای ناشر محترم را زیر چند شماره دسته بندی بکنم تا بفهمم این همه گردخاک و خط و نشان و طلب «خسارات وارده» به ایشان چیست و از کجا آب می خورد. چرا این همه سال «دل»شان (آخی!) همچنان به حال کتابهای شاملو میسوزد. (اشارهام به حرف های من درروزنامه ایران در سال هشتاد (چند ماه بعد از مرگ احمد) است، که شما به آن اشاره کردهاید.)
۱.این که گفتید مرا به دادگاه خواندهاند درست است. اول تلفنی به خانهی ما زنگ زدند که فردا صبح بیایید دادگاه. و شمارهی تلفن دو وکیل به من دادند. من با یکی از آن دو تماس گرفتم و ماجرا را پرسیدم. گفتند شکایتی از شما به وکالت از آقای حسن ثقفیفر صورت گرفته است. گفتم آقای حسن ثقفیفر؟ گفتند شاکی در واقع آقای رئیس دانا، ناشر «نگاه» هستند. گفتم چرا شفاهی؟ اخطاریه بدهید تا بیایم. آنها هم چپری برایم فرستادند با قید جملهیی که تا حالا معلومم نشد چرا در اولین و تنها اخطار دادگاه برای من این جمله را نوشتهاند «... حاضر شوید. ضمناً عدم حضور جلب است.» به اصطلاح برای محکم کاری کیفری فرموده اند.
جانم برایتان بگوید. قصه این طوری است که آقای شاملو درتاریخ ۱۱ / ۱۰ / ۱۳۷۰، از سر ناچاری و برای «غم نان»، قراردادی با آقای حسین ثقفیفر بسته اند (متن کامل آن ضمیمه است) و این طور که وکیل محترم میفرمایند: آقای حسن ثقفیفر (که اسمشان قطعاً حسین است) این قرارداد را از طریق وکالت به آقای رئیس دانایی، ناشر نگاه، فروختهاند .
برایم عجیب بود که مرا ابتدا به ساکن به دادگاه خواندهاند، چون در مادهی ۲۱ همان قرارداد آمده: «هرگونه اختلاف نظر در اجرا یا تعبیر و تفسیر مواد این قرارداد بین صاحب اثر و ناشر از طریق داوری حل و فصل خواهد شد....» ناشر محترم نگاه نمی دانند (که البته عجیب نیست) اما وکلای محترم ایشان هم نمی دانند که هر دو طرف مکلفاند اول این ماده را رعایت کنند، و اگر از این راه به جایی نرسیدند بعد به دادگاه مراجعه کنند؟ در رأی دادگاهی که ما در آن تقاضای تنفیذ سرپرستی کرده بودیم ( این هم ضمیمه است، و قبلاً هم در مورد نشر مازیار در ایلنا و سایت رسمی شاملو چاپ شده است) رأی دادگاه ما را مکلف به رعایت همین مادهی حل اختلاف کرده است. و این نکته در دادگاه تجدید نظر هم تأکید شده است: « حسب قرارداد مورخ ۱۱ / ۱۰ / ۷۰ و ۲۰ / ۱۲ / ۶۸ مقرر گردیده هرگونه اختلاف نظر در اجراء یا تعبیر و تفسیر آن قرارداد از طریق داوری حل و فصل شود.» ما در دادخواست تنفیذمان درواقع کسب تکلیف کرده بودیم، به این مضمون که دو ورثهی شاملو و این دو ناشر در اجرای مفاد قرارداد گوش به ما نمیکنند و نمایندگی یا سرپرستی ما را (که چندین حقوقدان برجسته آن را «وصایت عهدی» دانسته اند) قبول ندارند و قصد و غرض مؤلف و غرض از عقد این قرارداد را زیر پا گذاشتهاند. دادگاه هم راه را در این دیدهاست که ما را ملزم به رعایت مادهی حل اختلاف این قرارداد بکند. آقایان حتماً خیال میکنند فقط طرف نویسنده ملزم به رعایت این ماده است، لابد بی حضور طرف دیگر! (ناشران محترم و «اذناب»شان هم این دو حکم را دارند و آن را این جا و آن جا سر چوب کرده و آن را برای دلخوشی این و آن رد سرپرستی دانسته اند. (ماشالله به این بضاعت «علمی») آقای محترم «نگاه»، شما وارث قراردادی هستید که یک مادهاش اینست، و این را هم هر تازهکاری می داند که در عرف قراردادهای بین ناشر و نویسنده غالباً این جمله، به تصریح یا به تلویح، آورده میشود که « فسخ هریک از مواد این قرارداد در حکم فسخ تمام قراردادست.» آقا، شما که به جای یک ماده کل قرارداد را زیر پا گذاشتهاید. از شما که ناشر سابقهداری هستید انتظار میرود که لااقل این یکی را بدانید.
ناگزیرم کمی به تشریح نکاتی از این قرارداد بپردازم. از آنجا که اصل قرارداد با ناشر اول ضمیمهی این گفتگوست، از نقل کامل هر ماده خودداری می کنم. این قرارداد را خود من در سال ۱۳۶۸ نوشتم و بعد در سال ۷۰ آقای دکتر ابوالحمد هم از طرف آقای حسین ثقفیفر آن را بازبینی و آمادهی امضا کردند.
ماده ۱ : طرف های قرارداد را مشخص می کند.
ماده ۲: موضوع قراردادست: «واگذاری حق نشر انحصاری همهی مرحلههای چاپ، پخش و ... کلیهی آثار چاپ شده صاحب اثر ... تا تاریخ امضای این قرارداد به ناشر است (موردهای استثنا شده در ماده ۸ و ۹ این قرارداد آمده است.) ... فهرست نام و مشخصات همهی آثار چاپ شدهی صاحب اثر که به وسیلهی صاحب اثر یا نمایندگان قانونیاش تنظیم شده ....»
نمایندگان قانونی تعیین شدهی شاملو کیستند؟ در ماده ۱۹ آمدهاست: «صاحب اثر، خانم ریتا آتانث سرکیسیان (یعنی آیدا) و آقای عسکری پاشایی را سرپرست همیشگی یا مادام العمر (به عمر این دو نفر) کلیهي آثارش تعیین می کند تا با ناشر کنونی یا ناشری که جانشین ناشر کنونی می شود برای چاپ .... همکاری کنند. » تام الاختیار بودن و شرح وظایف این نمایندگان برای همکاری با ناشر هم در همین ماده و ماده ۱۳ آمده است. در مادهی ۲۰ این نکته هم صراحتاً ذکر شده است که جز برای موارد پیشگفتهی معنوی و اجرایی، دیگر «حقی بر آنان متصور نخواهد بود» . مقصود اینست که ناشر در قبال کاری که ما باید بکنیم چیزی نباید به این ما بپردازد. به اصطلاح، ما «صلواتی» کار می کنیم. و تا کنون هم از هیچ ناشری از این بابت چیزی نگرفتهایم. حتا دریغ از یک جلد از کتابهای شاملو که من از این ناشر محترم مدعی گرفته باشم.
ماده ۱۴ ــــ حق واگذاری: «ناشر کلیه ی حقوقی را که بر طبق این قرارداد دارد میتواند به دیگران ... واگذار کند....در این صورت ناشر بعدی ... ملزم به رعایت کامل مفاد این قرارداد خواهد بود. » با این تصریح : « همچنین در هر مورد که ناشر کنونی حق انتشار صاحب اثر را جزئاً یا کلاً می خواهد به ناشر بخش خصوصی دیگری واگذار کند ... موظف است که حد اکثر ظرف مدت ۱۵ روز پس از امضای چنین واگذاری، صاحب اثر یا نمایندگان او را با نوشته از آن آگاه کند.»
از آن روز تا سال ۱۳۷۹ که شاملو زنده بود، و همین طور بعداً تا همین امروز، نه ناشر اول نه ناشر دوم، به هیچیک از نمایندگان مندرج در آن قرارداد هیچ گونه انتقال کتبی نشان ندادهاند، تا چه رسد که از ما امضا گرفته باشند. (آخه ما را به رسمیت نمیشناسند!) البته من به حکم این وظیفه، برای پی بردن به چند و چون این واگذاری تاکنون چند بار به آقای حسین ثقفی فر و ناشر محترم مراجعه کردهام و هر دو از توضیح یا نشان دادن سند این انتقال ـــــ به هر نحوی که صورت گرفته ـــــ به من یا به آیدا طفره رفتهاند، (یکی گفت ندارم، دیگری گفت نمیدم. لابد ناشر محترم گذاشتهاند تو دادگاه نشانم بدهند.) همین دیروز ۱۴ / ۴ / ۸۹، یک بار دیگر از آیدا پرسیدم که احمد یا شما تاکنون سند چنین انتقالی را دیده اید؟ گفتند، «نه. بارها به ایشان گفتهایم که بیاورند، اما نیاوردهاند.») شاید بپرسید چرا به ما نشان ندادهاند. (حدسش آسان نیست؟) خواننده با مراجعه به متن قراداد (ماده ۱۴) حتماً روشن می شود که چرا ناشر دوم می باید آن را به ما ارائه بدهد. حقیقت اینست که ناشر دوم «تعهدات صاحب اثر» را در این قرارداد ـــ همراه با زیاده خواهیهایشانکه منشأ این شکایت ایشان از منست ـــــ قبول دارد و بیشتر تعهدات ناشر را زیادی دانسته به آنها عمل نمیکند، که این مصداق نوظهور همان حکایت قدیمی است که میگوید: «کیسهی تو را با هم خوریم، کیسه مرا بار کنیم».
چند مورد دیگر هم هست که مفاد و مواد قرارداد را زیر پا گذاشته اند. (راستش را بخواهید آنها میدانند که من خیال دارم به استناد همین نقضها ــــ که باز به یکی دو مورد دیگرش اشاره می کنم ــــــ قرارداد این ناشر را از نظر اصولی، و حتا ضعفهای اخلاقی ناشر ـــــ که در همین گفتگو آشکارا به چشم می خورد ـــــ از طریق حکمیت زیر سؤال ببرم. یک علت از چند علت هول شدن ایشان و آن ناشر محترم دیگر و «پیشدستي» کردنشان شاید در همین نکته باشد.
مورد دیگر ماده ۱۱ است که غرض این واگذاری را بیان میکند: « ... نشر و پخش هرچه بهتر و کاملتر آنهاست، به گونهیی که در حد امکان اکمل از چاپهای موجود و پیشین آنها باشد.» که چاپ آثار شاملو موضوع این قرارداد نه از سوی ناشر اول و نه دوم (نگاه) ابداً بهتر از چاپهای دیگر نیست که هیچ، بلکه در مواردی هم مایهی آبروریزی است.
فکر کنم حالا می توانم کمی به گوشههای حرفهای آقای ناشر بپردازم.
۱. ایشان فرموده اند «متاسفانه آقاي پاشايي مدتهاست بدون توجه به حقوق انتشارات نگاه، به بستن قرارداد با ناشران ديگر و انتشار آثار احمد شاملو كه امتياز نشرشان در انحصار نگاهست، مبادرت ميورزند و به تذكراتي كه بارها به ايشان دادهايم توجهي نداشتهاند.» در این دادخواست کتابهای مورد آه و ناله ایشان یکی «از زخم قلب ...» است (یا به قول یکی از آقایان مدعی «از زخم زبان قلب»(!) (در گفتگوی تلفنی) که خوانش من از چند شعر شاملو است همراه با گزینهیی از شعرها، (که بخشی از آن شعرهایست که اصلا بعد از عقد قرارداد سال هفتاد گفته شده است، با چند نمایه. مورد ادعای ایشان می تواند فقط به نیمی از بخش گزینه باشد. این بخش ـــــ به قرارداد ضمیمه نگاه کنید ــــ با موافقت آقای شاملو در سال ۷۳ با نشر چشمه بسته شده است، و چاپ ششم آن هم درآمده است. همواره از چاپ اول تا چاپ پنجم پنجاه در صد حق تألیف به آقای شاملو و بعد از سال ۷۹ از سوی ناشر به ورثهی ایشان پرداخت شده است. (این را ناشر محترم «نگاه» هم میداند. تاحالا لااقل دوبار از خود من شنیده است، بماند که از آیدا و از نشر چشمه هم شنیده. قرارداد دوم ـــــــ بن بست ها و ببرهای عاشق است، که به پیشنهاد نشر یوشیج و ثالث و رضایت آقای شاملو ـــــ به خاطر کتاب دو جلدی من « نام همه ی شعرهای تو» ) به انتخاب من با این دو ناشر همکار بسته شده است. من همیشه از آقای شاملو وکالت محضری بلاعزل داشتهام که تا زمان حیات ایشان نافذ بوده است (لطفاً به فایل ضمیمه نگاه کنید) و بر همین اساس چندین قرارداد ـــــ و برخی را حتا در حضور خود ایشان ـــــــ بسته و امضا کرده ام، طبعاً به وکالت از ایشان. این قرارداد هم در سال ۱۳۷۶ بسته شده است در حیات آقای شاملو، و کتاب حالا به چاپ سوم رسیده است. در تبصره آخر قرارداد می خوانید «کلیه ی حقوق مادی اثر متعلق به جناب شاملو است.» و ناشر هم تا امروز آن را به ایشان و بعداً هم به ورثه پرداخته است. (که طبعاً هر دو ناشر رسیدهای لازم را دارند) (گویا نگاه از ناشران دیگری هم که از شاملو گزینه درآورده اند شکایت کرده اند، که موضوع بحث ما نیست.)
اما چرا حالا اقدام به این شکایت کرده اند؟ در طی این سالها زبان شان را لابد گربه خورده بود. ایشان در جواب شما که پرسیده اید « چرا در سال 75 و 76 كه چاپ نخست اين دو كتاب در زمان حيات احمد شاملو به بازار آمد، تا به امروز شكايتي نكردهاند، گفت: چاپ اين دو مجموعه از همان نخست غير قانوني بود و ما ميتوانستيم شكايت كنيم. اما به احترام احمد شاملو تا به امروز اين كار را نكرده بوديم. ولي رويكرد غير اخلاقي آقاي پاشايي كه علنا بر ناديده گرفتن حقوق نگاه، پافشاري ميكنند، ما را بر آن داشت كه از حقوق قانوني خود دفاع كنيم.» یعنی «حیا به چشم است» ؟ از نظر شما احترام به آقای شاملو فقط در حیات ایشان بر شما «ناشر محترم احمد شاملو» واجب بوده است؟ آن «غیر قانونی» دانستن، به استناد اسناد ضمیمه، به من برنمی گردد لابد به شاملو برمیگردد. کجای قرارداد آقای شاملو با آقای حسین ثقفیفر قید شده که شاعر حق ایجاد گزیدههایی از شعرش را ندارد؟ (اگر با شما قرارداد می بست اشکالی نداشت؟) با توجه به این که این کار در عرف شاعران کار رایجی است و پاسخی به نیاز جامعه است. نکات دیگری هم هست که می گذارم برای جلسهی دادگاه. ایشان به عنوان ناشر این را نمی دانند که کتاب را نویسنده چاپ نمیکند که بریدند و دوختند و از من زینکهای این کتاب ها و خسارات وارده را خواسته اند (مورچه چیه که کله پاچهاش باشه). آقای ناشر گرچه با دو وکیل به دادگاه تشریف می آورند اما گویا اینجا تنها به قاضی رفتهاند. شما قضاوت کنید. کسی که قصد انجام وظیفهی درست و برحق مرا در قبال شاملو و خوانندهها «رویکردی غیر اخلاقی» و «غیر قانونی» میداند و مرا متهم به دروغگویی و جعل امضای شاملو میکند (که شاهد ایشان دم آقا روباهه است: می فرمایند «طبق تأیید پسران شاملو این امضا اصل نیست.» جمله را باش! شاهکار ست. لابد وقتی پدرشان امضا می کردند آقایان حضور داشتند!) و جو سازی و جنجال انگیزی میکند، کارش باید بی پاسخ بماند؟ «این یکی بگذار تا وقت دگر.» آقا میخواستند جلو شاملو را هم بگیرند و از ایشان شکایت کنند، منتها خجالت کشیدند! آقا، این جور اتهام زدن دل شیر میخواهد و مغز آن جانور شریف.
۲. در مورد کتاب گیلگمش در همان سال ۸۰ در روزنامهی ایران جواب شما را دادم. چه طور ممکنست شما با شاملو قرارداد داشته باشید و ایشان به بنده بفرمایند کتاب را بده به آقای کیائیان؟ نگاهی دوباره به حرفهای ایشان بیاندازیم. از یک طرف می گویند «در سال 72 نسخهی اوليه اين كتاب را به ارشاد فرستادم كه به دليل ايرادات وارد شده، اين كتاب به بازار نيامد.» به دنبالش می گویند «بعدها طي ملاقاتي كه با احمد شاملو داشتم، ايشان با حسرت گفتند من ميميرم و بلاخره گيلگمش را نخواهم ديد.» کمی پایینتر باز می فرمایند « و هزينه هاي فراواني (؟) را براي صفحه بندي، حروف چيني و چاپ آن متحمل شده بودم.» شک دارم مقصودشان از « به دليل ايرادات وارد شده، اين كتاب به بازار نيامد.» اجازهی ارشاد باشد. خب، اگر بعداً آن را چاپ کردید چرا پخش نکردید؟ ناشر محترم می فرمایند «بعدها طي ملاقاتي كه با احمد شاملو داشتم، ايشان با حسرت گفتند من ميميرم و بالاخره گيلگمش را نخواهم ديد.» راست می گویید شاملو این جمله را گفته اما این را درباره ی شما گفته نه به شما. این را از ما شنیدهاید. شما میفرمایید «اما بعد از مرگ شاملو، آقاي پاشايي مجوز نشر اين كتاب را با انتشارات چشمه اخذ كرده و آن را منتشر كردند.» این جمله یعنی چه؟ از کی «اخذ کردم»؟ آقای ناشر من بعد از مرگ شاملو حق امضا نداشتم. اگر امضای مرا دارد حتماً در حیات شاملو آن را امضا کردم و تاریخ دارد. من کارم اصولی بوده. این هم یک مورد دیگر از بهتان به من که این هم ... بله، بگذریم. شما میفرمایید قرارداد دارید، نه در بایگانی من و نه پیش آیدا چنین قراردادی موجود نیست و نه ما آن را دیدهایم. همین طورست کتابهای مدایح بیصله ، در آستانه، که هیچ گونه قراردادی ندارید، و چاپ میکنید. (این مسأله را هم مجدداً دیروز از خانم آیدا پرسیدم و ایشان هم از وجود قرارداد اظهار بی اطلاعی کردهاند).
۳. آن دو ناشر که از شما عذرخواهی کردند شما از سر تقصیراتشان گذشتید جرم شان چه بود، و از این گذشته من این وسط چه گناهی کرده ام که بندهنوازی فرمودید. بالاغیرتاً راست می گویید که از شما عذرخواهی کردند؟ برای چی؟ (از نظر سرپرستی هر دو ناشر کارشان اصولی و قانونی است. قضیهی عذرخواهی از ناشر محترم را هم از آنها پرسیدم. ناشری گفتند در جواب شکایت ایشان یک بار هم به دادگاه رفتهاند، عذرخواهی درکار نبوده، و ناشر دوم گفتند آقا خلاف می فرمایند. لازم باشد خودشان جوابتان را می دهند. نگفتم؟ خدا به خیر کند. ناشر محترم ما راه افتاده اند و نفسکش می طلبند! ببینم مطمئنید که من در جرم آن ناشر مشهدی شریک نیستم؟
۴. در مورد شاملو و اجازهی این دو کتاب می فرمایند «مثل این است که مالک ملکش را به دو نفر بفروشد» ناشر محترم به کتابهای شاملو مثل کاروانسرا و دکان دونبش نگاه می کنند. (راستی مگر عیبی دارد که مالک ملکش را به دو نفر بفروشد؟ این طوری: فروشنده حسن و خریداران شش نفر، هر کدام یک دانگ. ) اما ما میدانیم ناشر محترم چه می خواسته بگوید. ناشر محترمست دیگر! حالا که شما در مورد کتاب به زبان بنگاهیها حرف میزنید، و فقط همین زبان را بلدید، من هم با همان زبان روشنتان میکنم. به عرض میرسانم که مالکیت هیچ اثری، در ذاتش، به نویسنده تعلق ندارد (به خواننده تعلق دارد) تا چه رسد به ناشر. این جای بحث دارد اما ربطی به «بنگاهی»ها ندارد. صد البته روی این حرفم با ناشریست که به «اثر» نویسنده به شکل ملک و دکان دونبش نگاه میکند، اوست که «بنگاهی» و «بساز و بفروش» است، نه ناشری که «اثر» را یک پدیدهی فرهنگی میداند. (لطفاً نگاهی بیاندازید به چاپ پرغلط کتابهای شاملو از نشر «نگاه») . جناب رئیس، این طوری بگویم: شما «سرقفلی» این «ملک» را از ناشر اول خریدهاید و مستأجر به حساب ميآیید، آن ده درصدی هم که میپردازید (تازه اگر تیراژش حقیقیش اعلام شده باشد) «اجارهبها»ی شماست، که چند برابرش را از خواننده میگیرید.
۵. «رئيسدانايي ضمن بيان اين مطلب كه سرپرستي پاشايي بر آثار شاملو را به رسميت نميشناسم، گفت: يك وقتي احمد شاملو چنين تصميمي گرفت اما من شاهدهاي زندهاي دارم (از جمله آيدا شاملو) كه خود شاملو نيز، بعدها با سرپرستي پاشايي مشكل داشت.» دروغ که خناق نیست. خب بالام جان شما که آنجا «علیرضا» شده بودید، میگفتی آقای شاملو مرا عزل کنند، و شما را به جای من بنشانند! تا من از شر بعضی ناشران محترم و بعضی ورثهی محترم شاملو خلاص میشدم . (حالا خوشبختانه هم آیدا و هم من سرپرستی آثار یا نمایندگی قانونی این آثار را رسماً به نهاد حقوقی نوپدیدی سپرده ایم.) اما برطبق قرارداد با آقای حسین ثقفیفر، که ظاهرا شما قائم مقام ایشانید، مکلف به رعایت این ماده اید (آش خاله است) و اگر یک ماده از مواد این قرارداد رعایت نشود قراردادتان باطل است. میخواهید سرپرستی را به رسمیت بشناسید می خواهید نشناسید. من تا کنون به علت همان سنگاندازیها و زبان ریزیهای شما و همپالکیهای شما از فوت شاملو تا امروز اصلاً نتوانستم کار سرپرستی را انجام بدهم و از این بابت از آن نازنین ِ همیشه، احمد، شرمسارم و پوزش می خواهم و در جانم دستش را می بوسم. امیدوارم که مؤسسهی مورد اشاره ــــ که قانوناً عهدهدار این مسئولیت شده ـــــ این کار را به انجام برساند. به همین دلیل، سوای مجموعهی شعر «حدیث بیقراری ماهان» هیچ مسئولیتی را در این زمینه تا امروز به عهده نمیگیرم. حتماً میخواهید بدانید که من با آن که عملاً هیچ نقشی در زمینهی سرپرستی آثار شاملو نداشتهام، چرا ورثه و این ناشران محترم اینهمه دلشان از دست من پرست؟ شما چه فکر میکنید؟ حتماً یک چیزهایی میدانم. آقای محترم، ما که «عقدی» هستیم شما و بعضیهای دیگر قبولمان ندارید، اما شما که «صیغه»یی هستید ما قبولتان داریم، سر عقل بیایید. بیخود لگد به طاق دکانتان نزنید.
۶. نگفتم قمه بستهاند و نفسکش می طلبند؟ به پر و پای همه پیچیده اند. خدا شفا بدهد. بفرمایید: « ... حتي ما ميتوانيم به وجود چنين سايتي ( shamlou.org ) نيز شكايت كنيم زيرا اين ادعا كه اين سايت باعث ميشود مشتريان كتابهاي نشر نگاه كم شوند، ادعاي معقول و قابل اقدام است.» همان نگاه «بنگاهیها»! خواست شاملو چه بود و خواست ناشر محترم چیست: بز را غم جان و قصاب را غم پیه! این طور که ایشان رسن پاره کردهاند، همین فرداست که از دست خوانندهای شاملو و کاربران سایت او هم شکایت بکنند.
اینجا فرصتی پیش آمد که از آقای حسین ثقفیفر گله بکنم. جناب ثقفیفر شما قراردادتان را با شاملو بی پرس و جو از ما و مطالعهی کافی، و بی آن ما را، بنا به مادهیی از همان قرارداد، در جریان بگذارید، به کسی واگذار کردهاید که رفتارش نه تنها اصلاً اصولی نبوده که معقول هم نیست، نه فقط حالا که در تمام این سالها. آقای ثقفیفر با این کارتان حرمت امضای شاملو، امضای خودتان و ما را زیر آن سند تاریخی نگه نداشتهاید. این ناشر محترم ابداً پایبند مواد و قصد و نیت این قرارداد نبوده و نیست، و برای هیچ کس، نه برای ما و نه برای ناشران دیگر، نه برای «کتاب» ، و حتا نه برای خودش، احترامی قائل نیست. جز طلب شفا برای چنین آدمی راه دیگری هم هست؟ خدا شفا بدهد.
* این پاسخ را در ایلنا هم میتوانید بخوانید.
مدیر انتشارات نگاه در گفتگو با ایلنا:
|
کاربران انلاین
هم اکنون 0 کاربر و 2 میهمان انلاین هستند.
|