تولد شاعر ما مبارک...

 

نمي‌خواستم نام ِ چنگيز را بدانم
نمي‌خواستم نام ِ نادر را بدانم
نام ِ شاهان را
محمد ِ خواجه و تيمور ِ لنگ،
نام ِ خِفَت‌دهنده‌گان را نمي‌خواستم و
خِفَت‌چشنده‌گان را.
 
مي‌خواستم نام ِ تو را بدانم.
 
و تنها نامي را که مي‌خواستم
ندانستم.
--- احمد شاملو، مدایح بی صله

۱ احمد شاملو در یک سخنرانی می‌گوید: «این توده حافظه‌ی تاریخی ندارد، حافظه‌ی دسته‌جمعی ندارد.» در مصاحبه‌ای بیان می‌کند: «جوانی‏ ما سراسر با دغدغه‏ی آزادی‏ گذشت. امروز هم نسل جوان ما با همين دغدغه‏ می‏زيید و آن را در هر جا که مجال پيدا کند به ‏زبان می‏آورد. اما اين ‏نسل پوياتر و پربارتر است. سال‏های جوانی‏ ما در رؤيای ‏مبارزه به ‏سر آمد اما اين ‏نسل، راست در ميدان مبارزه به‏ جهان ‏آمده. تفاوت در اين ‏است» روزهایی که پرشتاب بر ما می‌گذرند، شاید در خود نویدی را پنهان کرده‌باشند، نوید این‌که ما حافظه‌ی از دست رفته‌ای را باز می‌یابیم. به عبارتی دیگر، نسل جوان ما، حافظه‌ی از دست رفته‌ی تاریخ ما را احضار می‌کند. نام‌هایی را که باید می‌دانستیم و ندانستیم.

۲ تاریخ و شعر از یک مقوله نیستند. کتاب‌های تاریخ را ورق می‌زنیم، از نام یک پادشاه به نام پادشاه دیگر می‌رسیم. در چند صفحه، نام‌ها عوض شده‌اند و صفحات با بیان دور از دسترس مردم‌مان ورق می‌خورند. آوارگی و دربدری از غربتی به غربتی دیگر و تمام ویرانه‌هایی که بر هم تلمبار می‌شوند و زندگی‌های تازه‌ای که بر آوار زندگی‌های فروریخته بناشده‌اند. تاریخ دور از دسترس است، امر تاریخی در حافظه‌ی پدران ‌ما زندگی می‌کند، در حافظه‌ی ما فقط وقایعی نفس می‌کشند که از جان و تن ما گذشته‌اند. شعر اما، تجسد تجربه‌های زیسته‌ی ماست، تجربه‌ها در شعر قابل لمس‌اند، دور نیستند. سوارهای سمیرمی، زخم‌های قلب آبایی، ببرهای عاشق دیلمان در شعر کنار ما زندگی می‌کنند، آن‌جا فرصتی برای زندگی پیدا می‌کنیم. هستی خواننده در تاریخ، مکانی برای تجربه و فرصتی برای لمس ندارد، حیات خواننده در شعر سرشار است از امکان روبرویی بی‌واسطه با عمق تجربه‌ای که در مکان و زمانی دیگر اتفاق افتاده‌است و شعر، آن تجربه و آن مکان و زمان را مال ما می‌کند. شعر در مجاورت زندگی می‌کند و تاریخ در فاصله.   
تا وقتی فقط تاریخ داریم، از گذشته‌های دورمان حافظه نداریم، خاطره نداریم و زبان‌ ما از خاطره‌ی رنگین‌کمانی تمام کودکانی تهی می‌شود که در حمله‌ی این شاه و آن خان به یغما رفتند.
۳ شعر ایران، به باور شاملو یک‌روز تنها غم‌نامه‌ی فردی عاشقانه‌ای بود. شعر مدرن ما اما، رسالتی دیگر را می‌جست و شاعر ما، شاهد بود. شهادت می‌داد بر دختران دشت، دختران انتظار. شاهد مشق قتال سپیده‌دمان بود و صدای هم‌آواز گلوله‌ها و آرزوی رنگین‌کمان کودکان در میدان. شعر نام واقعی اشیا را می‌داند. نامی را که زبان پیش از شعر نمی‌دانسته‌است. که تاریخ از آن پاک بی‌خبر است. شاملو حافظه‌ی ما بود، حافظه‌ی ما هست. امروز تولد اوست،‌ تولد حافظه‌ی ما. آن‌ها که از ماتم و تعزیت به تنگ آمده‌اند، رخت نو می‌کنند، لباس‌های رنگی می‌پوشند و به لبخند در خانه‌ی شاعر تولد خویش را جشن می‌گیرند. شاعران همیشه فقط به دنیا می‌آیند، هیچ شاعری نمی‌میرد. مرگ شاعران تنها از آن کتاب‌های تاریخ است. شعر، مرگ شاعران را نمی‌شناسد. تولد شاملو بر زبان ما و لحظه‌های ما مبارک باد. 
۴ دو کتاب به شما پیش‌کش می‌کنیم، یکی ترجمه‌ی شبی با هملت اثر ولادیمیر هولان شاعر چک است و دیگری شب پلنگ شعر عاشقانه‌ای از کلارا خانس. شب پلنگ را به صورت صوتی هم می‌توانید از این‌جا بردارید و گوش کنید. شعر به روایت شاملو دیگر بومی عمل نمی‌کند و شاعران در همه‌ی مکان‌ها و همه‌ی زمان‌ها، شاعران ما هستند.

محسن عمادی
سایت رسمی احمد شاملو

 

Share/Save
ضمیمهاندازه
A_Night_With_Hamlet.pdf571.09 کیلو بایت
PantherNight_Clara_Janes_Mohsen_Emadi.pdf222.67 کیلو بایت

گزینه های نمایش نظر

نحوه مناسب نمایش نظرات را انتخاب و با کلیک "Save settings" تغییراتتان را فعال کنید.

سلام آقاي عمادي عزيز. واقعا

سلام آقاي عمادي عزيز. واقعا خسته نباشيد و دستت‌تون درد نكنه كه از اون راه دور انقدر صميمي و نزديك نوشتيد. نوشته‌تون مثل نبض جامعه‌ي حال حاضر ايران گرم و كوبنده مي‌تپه.

كاش يادي هم از شهرام شيدايي عزيز بشه. فكر مي‌كنم آقاي شيدايي هم از فرزندان خلف شاملو ست.

نياز به تاريكي داريم
نياز به روشنايي
و بيشتر از اين ديگر نمي‌توان گرسنگي كشيد

در خواب ديدن انديشيدن
گرسنگي در دوست داشن
ما وقت زمين را گرفته‌ايم و هيچ نكرده‌ايم.