فراخوان شعر برگزیدهی مخاطبان
دوستاران شعر!
موسسه ی ا.بامداد (به مدیریت آیدا شاملو و ع.پاشایی) در نظر دارد به مناسبت سالروز تولد احمد شاملو، شعر برگزیدهی مخاطبان را معرفی کند. دوستاران میتوانند شعر خود را به آدرس ایمیل farakhan@shamlou.org ارسال دارند. پس از نمایش اشعار در سایت رسمی احمد شاملو http://86.shamlou.org/ هر کاربر، میتواند به شعر مورد نظرش رای دهد. مهلت ارسال شعر تا پایان سال 1390 خواهد بود اما رأیگیری تا 20 اردیبهشت 1391 ادامه خواهد داشت و نام برندهی نهایی در آخرین روز اردیبهشت ماه 1391 اعلام خواهد شد. به شعر برنده توسط خانم آیدا شاملو، دورهی کامل کتاب کوچه اهدا خواهد شد.
روند کار چنین است :
1- شعرتان را به آدرس farakhan@shamlou.org ارسال کنید.
2- شعر در قالب word و با قلم نازنین، فونت 12 در حداکثر دو صفحه باشد.
3- اشعار دریافتی در سایت به آدرس: http://86.shamlou.org/ به نمایش در خواهد آمد.
4- تا 20 اردیبهشت سال 1391 در آدرس http://86.shamlou.org/ به شعرهای مورد علاقهتان رأی دهید.
اول دفتر
روزهای سیاهی در پیش است. دوران پر ادباری که، گرچه منطقاً عمری دراز نمیتواند داشت، از هماکنون نهاد تیرهٔ خود را آشکار کرده است و استقرار سلطهٔ خود را بر زمینهئی از نفی دموکراسی، نفی ملّیت، و نفی دستاوردهای مدنّیت و فرهنگ و هنر میجوید.
اینچنین دورانی به ناگزیر پایدار نخواهد ماند، و جبر تاریخ، بدون تردید آن را زیر غلتکِ سنگین خویش درهم خواهد کوفت. امّا نسل ما و نسل آینده، در این کشاکش اندوهبار، زیانی متحمل خواهد شد که بیگمان سخت کمرشکن خواهد بود. چرا که قشریون مطلقزده هر اندیشهٔ آزادی را دشمن میدارند و کامگاری خود را جز به شرط امحاء مطلق فکر و اندیشه غیرممکن میشمارند. پس نخستین هدفِ نظامی که هماکنون میکوشد پایههای قدرت خود را به ضرب چماق و دشنه استحکام بخشد و نخستین گامهای خود را با به آتش کشیدن کتابخانهها و هجوم علنی به هستههای فعال هنری و تجاوز آشکار به مراکز فرهنگی کشور برداشته، کشتار همهٔ متفکران و آزاداندیشان جامعه است.
اکنون ما در آستانهٔ توفانی روبنده ایستادهایم. بادنماها نالهکنان به حرکت درآمدهاند و غباری طاعونی از آفاق برخاسته است. میتوان به دخمههای سکوت پناه برد، زبان در کام و سر در گریبان کشید تا توفان بیامان بگذرد. امّا رسالت تاریخی روشنفکران، پناه امن جستن را تجویز نمیکند. هر فریادی آگاه کننده است، پس از حنجرههای خونین خویش فریاد خواهیم کشید و حدوث توفان را اعلام خواهیم کرد.
سپاه کفنپوش روشنفکران متعهد در جنگی نابرابر به میدان آمدهاند. بگذار لطمهئی که بر اینان وارد میآید نشانهئی هشداردهنده باشد از هجومی که تمامی دستاوردهای فرهنگی و مدنی خلقهای ساکن این محدودهٔ جغرافیائی در معرض آن قرار گرفته است.
همراه با تولد شاعرمان
امسال برای تولد شاعرمان، شش وبسایت و یک کتاب آماده کردهایم:
- کتاب «هایکو، شعر ژاپنی» اثر مشترک احمد شاملو و ع.پاشایی.
- وبسایت خانهی بامداد که به صورت یک گالری اداره میشود. اعضای همکار در این گالری عبارتند از :
عکاسان: محمد جوادی، حسن حق شناس، منیر خادم، پیام خادم صبا، محمد داودی و مصطفی عراقی
تهیه ی پلان خانه: حسین مژدهی
تهیه ی لوگو: مژده شکری کلاندرق
سایت: رضا اسکندری و سارا اسکندری
هماهنگی و مدیریت: عماد برقعی، سولماز سپهری
آقای شهرام فرضی این گالری را مدیریت میکنند.
- سایت فارسی کلارا خانس، شاعر بزرگ اسپانیایی. احمد شاملو در کتاب همچون کوچهای بیانتها مینویسند : «خانم كلارا خانس در ششم نوامبر ۱۹۴۰ در بارسلون اسپانیا زاده شد. در دانشگاه بارسلون ادبیات و تاریخ آموخت و به سال ۱۹۷۰ در دانشگاه پامپلونا در هنر مرتبهى اجتهاد یافت. مطالعاتاش را در آكسفورد و كمبریج (انگلستان) و تور و گرهنوبل (فرانسه) و پروجا (ایتالیا) پى گرفت. در ۱۹۷۲ با زندهگىنامهى فدریكو پومپوى موسیقیدان كه دو سال پیش از آن نوشته بود جایزهى شهر بارسلونا را به نصیب برد. از ۱۹۷۵ تا ۱۹۷۹ در پاریس همچنان كه مشغول فراگرفتن زبان چك بود در مقولهى ادبیات تطبیقى رسالهیى در باب سیرلوت شاعر اسپانیایى و سوررآلیسم نوشت. در ۱۹۷۸ اشعار ولادیمیر هولان شاعر چك را به اسپانیایى ترجمه كرد. در ۱۹۸۳ با مجموعهى اشعار خود «زیستن» بار دیگر به جایزهى شهر بارسلونا دست یافت. وى تا این زمان در سراسر اسپانیا به ایراد سخنرانى و برگزارى ِ جلسات شعرخوانى پرداخته بود. از ۱۹۸۴ در فستیوالهاى بینالمللى ِ شعر شهرهاى لىیژ (بلژیك)، روتردام (هلند)، استروگا و سارایهوو (یوگسلاوى)، میلان (ایتالیا)، پاریس، اسیلح (مراكش)، صنعا (یمن) شعرخوانى كرده بود. شعرهاى كلارا خانس به انگلیسى و فرانسه و ایتالیایى و چك و مجار و یونانى و صرب و كروات و مقدونى و تركى و عربى ترجمه شده است.»
- سایت فارسی ولادیمیر هولان، شاعر بزرگ چک . گفتنیاست ولادیمیر هولان در سال ۱۹۰۵ در پراگ زادهشد. اولین کتاب شعرش در سال ۱۹۲۶ منتشر شد. در ۱۹۳۳ ویراستار مجلهی هنری «زندگی» شد و پس از ۱۹۴۸ و با قدرتگرفتن نظام کمونیستی چکسلواکی تا ۱۹۶۳ از او هیچکتابی منتشر نشد. عنوان «فرمالیست» همان اتهامی بود که پس از سالهای ۱۹۲۴ در روسیه، به نویسندگان دگراندیش عطا میشد و آنها را خائن به تاریخ و برج عاج نشین معرفی میکرد. در کشورهای بلوک شرق، این اتهام از روسیه به وام گرفته شد. هولان در این ایام به تبعید خودخواستهای رفت و در جزیرهی کامپا ساکن شد. در این خلوت، بهترین شعرهای هولان زاده شدند، شعری تلخ و ژرف با درونمایهای از تشویش، نومیدی و بازتاب جور زمانه و هراس اجتماعی. در سال ۱۹۶۳ جهت بادها عوض شد و سه مجموعهی شعر از هولان اجازهی انتشار یافت. در سال ۱۹۶۴ شعر بلند «شبی با هملت» را منتشر کرد که یکی از شاهکارهای شعر این قرن به حساب میآید. هولان سالهای سرودن «شبی با هملت» را بیرحمترین سالهای زندگیاش میداند. مینویسد: «در تنهایی گزندهی آنروزها مثل زمینی بودم برای گرفتن و گذراندن تمام وحشت آن ایام.» یارسلاو سیفرت دوست هولان که جهان انگلیسیزبان او را به خاطر جایزهی نوبلاش بیشتر میشناسد، هولان را «بهترین شاعر از میان همهی ما » قلمداد میکند. از هولان بیش از بیست کتاب شعر به چاپ رسید. از او علاوه بر شعر، کتابهایی در ترجمهی شعر جهان، مجموعههای مقالات، روزنوشتهها و ... به جا ماندهاست. ولادیمیر هولان در سال ۱۹۸۰ از دنیا رفت..
- سایت فارسی ایرژی اورتن، شاعر چک. بد نیست بدانیم که اورتن در ۳۰ آگوست سال ۱۹۱۹ به دنیا آمد و در سن بیست و دو سالگی بر اثر تصادف با یک آمبولانس نازی از دنیا رفت. برادر اورتن در یادداشتی چنین مینویسد: «آکوست سال ۱۹۴۱ در جشن تولدش، ایرژی اورتن در دفتر یادداشتاش چیزی نوشت و شعری مرتبط با روز تولدش. روز بعد با دختری بیرون رفت که در راشینوو نابرژی مدتی پیش پدر و مادرش زندگی کرده بود. در خیابان. از دختر خواست که کمی منتظر بماند و به سمت دیگر خیابان رفت تا سیگار بخرد. دکه بسته بود. ایرژی برمیگشت که در میانهی خیابان فروشنده صدایش میکند و او بر میگردد. وقتی ناگهان برگشت، به زمین کشیده میشد با یک ماشین آلمانی که با سرعت زیاد در خیابانها میراند ماشین او را دهها متر بر زمین کشید. دختری که با او بود، از راننده خواست که او را به بیمارستان عمومی برساند، ولی بیمارستان او را نمیپذیرفت چون یهودی بود. بعد باید آمبولانسی میگرفتند و او را به خیابان کاترینسکا میرساندند، آنجا بیمارستانی بود برای چنین مواردی. او را در کمای عمیقی به آنجا آوردند. خون بسیار از تنش میرفت و از گلو و سرش خون میریخت. دیگر از کما برنخاست. دو روز بعد. در اول سپتامبر سال ۱۹۴۱ جان داد. از لحظهای که ایرژی بر زمین افتاد، در تصادف با آن ماشین آلمانی تا لحظهای که او را به بیمارستان خیابان کاترینسکا رساندند در آن کمای عمیق، ایرژی ناله میکرد -مطابق شهادت دختری که با او بود- بلند و مداوم ناله میکرد. آن واپسین صدای موحش از گلویش تمامی زندگان را احضار میکرد، اخطار میداد، التماس میکرد. ولی جز آن دختر هیچ کس صدایش را نشنید. دوستان صدایش را نشنیدند. مادر در دوردستهای کوتنا هورا بود و صدایش را نشنید. برادر در سوی دیگر زمین صدایش را نشنید. آنها صدایش را نشنیدند و چنین شد که ندای او ادامه یافت، ماند.»
- سایت فارسی آنتونیو گاموندا، شاعر بزرگ اسپانیا. گاموندا، هشت ماهه بود که پدرش را از دست داد، در یتیمی و فقر بزرگ شد، پدرش از شاعران جریان مدرنیسموی اسپانیا بود و او پنج ساله بود در جنگهای داخلی اسپانیا، همهی مدرسهها بسته بود و به اجبار خواندن و نوشتن را با کتاب پدرش آغاز کرد. رنجی که در شعرهای اوست چنان شفاف است که تامل در اعماقش ما را به تجربهی دوبارهی تاریخمان دعوت میکند، تاریخی که با اسپانیا فصلهای مشترک بسیار دارد. سلطهی موحش فرانکو و فاشیسم و تجربهی یاس، خیانت و دروغ. گاموندا ما را از اعماقمان برایمان روایت میکند.
- سایت فارسی ژان فولان، شاعر شهیر فرانسوی. ژان فولان، شاعر فرانسوی در سال ۱۹۰۳ به دنیا آمد و در سال ۱۹۷۱ درگذشت.فولان از مهمترین شاعران فرانسوی قرن گذشته محسوب میشود.رنهشار در مورد شعر او مینویسد: «ژان فولان جایگاهی دارد در شعر، چون لغزیدن بر لبهی تیغ، چرا که به تمام اشیاء میپردازد. اشیاء نخست با نامشان ظاهر میشوند در شعرهای فولان و با سرعتی در گذرند که ما دنبالشان میکنیم و بنمایهی یافتن آنهاست. سپس آنها را جاری میکند که جغرافیای درهمی از ابدیت را سیراب کنند. در شعرهای او اشیاء با رفتارها و عاداتشان حضور دارند، بسط مییابند و منفک میشوند… چیدمان اصیل ژان فولان اینگونه است. شعرهایی که بیش و بیش از هرچیز دوست داشتنیاند.»
سایت رسمی احمد شاملو از همدلی و همراهی خانمها نفیسه نوابپور و زویا ابراهیمی در تهیهی این کتابها و سایتها کمال تشکر را دارد.
تولد شاعرمان مبارک.
ترانهی بزرگترین آرزو
۱ ماه گذشته شاعران شهر ساراگوسای اسپانیا، برنامهای گرفته بودند برای بزرگداشت شاعرشان، آنتونیو گاموندا. آنتونیو در صحبتهایش از نقش شعر حرف زد و شعر را آزادیبخش خواند. بعد از شعرخوانیها، بر میز شام بحثی درگرفت دربارهی لورکا. گاموندا بیاعتنا به بحثها شام میخورد و مینوشید. یک استاد فلسفه به من میگفت: «شگفتزدهام از اهمیت لورکا برایت، در اسپانیا دوران لورکا دیگر تمام شدهاست.» بحثها ادامه یافت. بیشتر از آن حرف میزدیم که آیا سخن شعر را میتوان در سخن «پیشرفت» بازخواند؟ در اینجور بحثها، هدف متقاعد کردن دیگری نیست. هدف حفط مکالمهاست، مکالمهای که هر دو سوی سخن را تغییر میدهد. دوست فلسفهدان ما، از واقعیتی سخن میگفت. آری، زمانه، زمانهی لورکا نیست دیگر، چرا که توجه و تعلق مخاطبان و اکثریت شاعران به نوعی از شعر است که دیگر پیچیدگیها و دغدغههای زبانی و اندیشگانی شاعران گذشته را با خود ندارد. شعری که مخاطب بیحوصلهی امروز، راحت میخواند و هضم میکند و گاه زمزمه میکند یا نقل میکند به مناسبتی. بحثها به راه خود میرفت و ما همدیگر را بهتر میشناختیم. آنتونیو، همچنان بیاعتنا بود و با شاعری از خاطراتاش حرف میزد، از کودکیاش. از نظر آن دوست، حالا دوگونه شعر طرفدار دارند: شعر اکثریت که ساده و دردسترس است و شعر اقلیت که در مبارزهای رادیکال ادامه مییابد. اولی تلاش نمیکند از فرمهای غامض استفاده کند، زبان سادهای دارد و خیلی آرام است حتی وقتی اعتراض میکند. دومی، خود را در تجربههای فرمی متعدد و غامض بازمییابد و مدام در حال اعتراض یا انهدام است. میگفتم انگار حوزهی شعر را مثل حوزهی سیاست میبینی: دستهی طرفداران دموکراسی و دستهی بنیادگراها. گفت دقیقن. حوزهی شعر و حوزهی سیاست چنین تعاملی با هم دارند. میپرسیدم: کدام تعامل؟ اینکه شد هژمونی سیاست بر شعر. گفت: مگر جز این است؟ آنتونیو اما به تمام این بحثها بیاعتنا بود. به گمانم حق داشت.
۲ یک قصهی عامیانهی ژاپنی شبی را توصیف میکند که پدربزرگی و نوهاش در خانه نشستهاند و نوه از پدربزرگ و از هراسهایش میپرسد، پدربزرگ هولناکترین هراسش را در آن شب، حضور یک دزد میداند و اتفاقا دزدی در بیرون خانه منتظر است تا اسب محبوب پدربزرگ را بدزدد. این توصیف، برای دزد خوشآیند است چرا که به او احساس دیدهشدن در عین قدرت را میدهد. نوه اما باز از موجودات هولناک دیگر میپرسد و پدربزرگ اینبار از گرگ به عنوان موجودی مخوف حرف میزند، ازقضا گرگی هم در گوشهای کمین کرده است تا اسب پدربزرگ را بخورد و این توصیف او را هم خوشآیند است. برای بار سوم نوه از موجودی هولناک میپرسد و پدربزرگ اینبار به چکچک آب از سقف اشاره میکند و موجودی به اسم «چکچک» را مخوفتر از آن هردو میداند. هم دزد و هم گرگ میترسند که اگر این موجود ناشناختهی مخوف هم چون آندو در کار ربودن اسب باشد، چه بر سر آنها خواهد آمد و با کوچکترین صدایی خیال میکنند که چکچک حضور خویش را اعلام کردهاست و هریک بنای فرار میگذارند. گرگ از گوشهای میگریزد و دزد در تاریکی دستپاچه میشود و بر پشت گرگ میافتد و میگریزند. با این فرض که گرگ خیال میکند چکچک روی دوشش سوار است و دزد خیال میکند روی دوش چکچک سوار است، ادامهی داستان از انتقال هراس به کل جنگل بیرون سخن میگوید. بدیهی است که حیوانات این قصه، به چیزی جز انسانها اشاره ندارند. این قصه به نحوی غریب از خلق استعارههای اجتماعی سخن میگوید. «چکچک» که در درون خانه، به چیزی ملموس اشاره دارد، در برون خانه ناشناختهاست و به چیزی اشاره نمیکند. در بیرون خانه به استعارهای بدل میشود که همهی هراسهای ساکنان بیرون را از ناشناختهها در خویش جمعمیکند. ولادیمیر هولان، شاعر چک بودن را برای حیوانات و اشیای عالم فراسوی کلمات میبیند که همین وجود بیزبان برایشان کافیاست، اما موقعیت انسانی را چنین توصیف میکند: «ولی ما، میترسیم/ نه فقط در تاریکی که حتی در نور زیاد/ همسایهمان را نمیبینیم و مایوس از احضار ارواح/ در وحشت فریاد میزنیم: / کی آنجاست، حرف بزن!». ناشناختهای که حامل همهی هراس ما آدمها میشود میتواند هرچیزی باشد: توتالیتاریسم، یوفوها و موجودات فضایی و حتی جهانیسازی. هولان شعر خود را با این عبارت آغاز میکند: «سنگ و ستاره آهنگ خود را به ما تحمیل نمیکنند/ گلها خاموشند» . این عبارت مرا به یاد هایکوی زیبایی از بوسون میاندازد:«پروانه/ روی ناقوس نشسته/ خوابش برده». ناقوس در این شعر میتواند به هر پدیدهای اشاره کند که قصد انسانی آن را به صدا در میآورد. من پروانهی این شعر را شاعر میدانم. کنش شاعر در برابر آنچه زادهی هراس، قصد و میل است. شاعر از ناشناخته نمیترسد، به دنبال به دست آوردن چیزی فراسوی خویش نیست. شاعر-پروانه، روی ناقوس خوابش میبرد، بیآنکه پیشاپیش در تشویش باشد که کسی ناقوس را به صدا در خواهد آورد و اگر ناقوس به صدا در آید، او فقط از جایش بلند میشود و روی گلی یا سنگی یا دیواری خواهد خفت.
۳ احمد شاملو مینویسد «هدف شعر نجات جامعهی بشرىست از طریق عشق انسان به انسان از مهلكهئى كه سیاستچىها به بهانهی انواع و اقسام نظریههاى ایدهئولوژیك براى تثبیت قدرتهاى فردى یا گروهى پیش پاى جوامع مختلف حفر مىكنند. در حالى كه شاعر، عشقى را تبلیغمىكند كه در راهاش از جان مىتوان گذشت درحالى كه سیاستچى اول چیزى كه جلو جامعه علم مىكند یك دشمن نابكار فرضى است كه سرش را باید به سنگ تفرقه كوبید. گرگى براى گله مىتراشد تا مقام چوپانى خودش را توجیه كند.» شاملو در شعری از همین عشق در میانهی گفتگوی زمین و انسان سخن میگوید «آن افسونکار به تو میآموزد که عدالت از عشق والاتر است. ــ دریغا که اگر عشق به کار میبود هرگز ستمی در وجود نمیآمد تا به عدالتی نابکارانه از آندست نیازی پدید افتد.» مقامی که شاملو برای شاعر میشناسد، فراسوی سخن سیاست است از اینرو تغییری که شعر باعث میشود، باید بنیادیتر باشد از تغییری که سیاست میتواند ایجاد کند. شاید به تعبیر شاملو، بدون چنین عشقی، عدالت ناممکن است، یعنی آرمان سیاست ناممکن است. چنین تعبیری از نقش شعر، آزادیبخش، اما خطرناک است: یعنی برای اهل سیاست خطرناک است. منتها گردانندگان سیاست امروز آموختهاند چطور با این مخاطره روبرو شوند. امروزه کافکا به شکل پدیدهای توریستی به فروش میرود: تیشرتها و پوسترهای او را همهجا میتوان خرید. چهگوارا هم به همین سرنوشت دچار شدهاست. فروش کافکا و چهگوارا هرگز به معنای آن نیست که خریدارِ تیشرتشان به طور بنیادی تغییر کردهاست و آن عشق پرخطر را میشناسد. برعکس، از تکثری پرده برمیدارد که میکوشد مدام کافکا و چهگوارا را بیخطر کند.
۴ شاملو و لورکا در ذهن ما قرین و همنشیناند. حرفی را که دوست فلسفهدانم میگفت، شاید بسیاری در ایران هم در مورد شاملو بگویند. امروز در ایران هم، منادیان سادهنویسی یا انهدام، هر دو گروه حضور دارند و سیاستشان عین دیانتشان است. شعر شاملو در بطن مکالمهای شکل میبنند که گذشته و حال ما را به هم متصل میکند. مکالمهای میآفریند میان دیروزهای پیش از مشروطه و امروزهای پس از مشروطه. در درون شعر شاملو، ما لال نیستیم. با تمام گذشته و حال انسانیمان، یعنی با تمامیت زبانمان حرف میزنیم.میدانم در کنار آن میز شام، اگر به جای آنتونیو گاموندا، احمد شاملو نشسته بود، باز هم به این بحثها بیاعتنا بود. چنانکه آنتونیو بر حاشیهی دفتری برایم نوشت: «سایههای شکنجه شده/به نشانهها نزدیک میشوند./روزی را خیال میکنم/که اسبها یاد بگیرند/ گریه کنند.» شاملو نیز میتوانست گریهی اسبها را بیرون از غوغای قصد و میل و هراس در زبان بشنود. گریهای که شنیدنش ما را در دل حقیقت مجنون میکند. روزی که هر خواننده بتواند کالبدهایی را ببیند بر حاشیهی خندقهای سرد، کفن شده در نور.آن روز خواهد توانست ترانهی بزرگترین آرزو را بخواند با غریو جانش که آه اگر آزادی سرودی میخواند کوچک، همچون گلوگاه پرندهای هیچ كجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند. سالیان بسیار نمیبایست دریافتن را که هر ویرانه نشانی از غیاب انسانیست كه حضور انسان آبادانیست. آبادانی حضور انسان، بدون حضور شعر ناممکن است. تولد شاعرمان مبارک.
سایت رسمی احمد شاملو
محسن عمادی
از حرکت تا خط...
انديشهيی دربارهی چند طرح و تابلو از: سيراک ملکونيان و... چند شعر و يک مقدمه از: نادر نادرپور
برای نوشتن اين سلسله مقالات چيزهايی در دست دارم: موضوعها ـ و يا به قول ديگر ـ دکومانهايی... چيزهايی که بتواند برای انديشيدن وسيله قرار گيرد... موضوع، هميشه «وسيله» است برای انديشيدن. در شعر و در نقاشی نيز چنين است همچنان که در رقص و در موسيقی. قصدِ اصلی من نيز از نوشتن اين مقالات تنها «انديشيدن» است نه اظهارنظر دربارهی موضوعاتی که پيش روی خود نهادهام. اما شما هم بد نيست بدانيد که «وسيله»های اين انديشيدن ـ که هنوز نمیدانم از کجا آغاز خواهد شد و به کجا خواهد انجاميد ـ سی و دو قطعه شعر است از نادرپور (ديوان « شعر انگور» او) و نزديک به بيست تابلو گوآش، رنگ و روغن و آبرنگ ـ و همچنين شانزده قطعهی کندهکاری روی چوب، از آثار سيراک ملکونيان به اضافهی سی و چهار صفحه نوشتهی نادرپور ـ تحتِ عنوان « شعر نو يا شعر امروز» مقدمهی ديوان جالبِ توجهِ اخيرش.به نام شاملو
عجیب نیست متنی را به نام دیگری منتشر کردن در این دیار. چندیست متنی منتسب به احمد شاملو با محتوای «من ایرانی نیستم چون...» منتشر شده است و دوستدارانش نگران ماندهاند که این حرفها راست هستند یا دروغ. بیشک دروغاند و نمیتوانند زاییدهی ذهن شاملوی شاعر باشند. سایت رسمی احمد شاملو از دوستانی که در چنین شرایطی وسواس به خرج میدهند ممنون است و مصرانه میخواهد پرسشهایی از این دست در همین سایت مطرح شود برای رفع ابهام. برای تطابق میتوانید متن نوشته را در کامنتها ببینید.
با تشکر،
سایت رسمی احمد شاملو.





